تبليغاتX
ستاره دنباله دار
 جدایی  سخته ولی جدایی تو اوج تنهایی سخت تره و نمیدونم چه گناهی کردم که همیشه رنج جدایی را باید در روزهایی تحمل کنم که در اوج تنهایی هستم اینبار که دیگه تنهایی و غربت باهم قاتی شده :

 کـــــــــــــی مهربونیتو گرفت
از مـــــــــــــــــــــــــــــنه غرقابه ی درد
کی دستـــــــــــــای عزیزتو
تبر برای ساقه کرد
کینه رو کی یاده تو داد
تو هم شدی مثل همه
از تنه گرم عاشقت
کی ساخته یک مجسمه
نمیشه باورم تویی
نه اینکه چشمای تو نیست
تو طاقتت نبود منو
ببینی با چشمای خیس
قد تمومه درد من
تو داشتی کهنه مرهمی

دیروز بودی مرگ غمم
امروز تولد غمی

از لب قصه سازه تو
مونده صدای دشمنی
سخته که باورم بشه
تو همون عاشق منی

نمیشه باورم تویی
نه اینکه چشمای تو نیست
تو طاقتت نبود منو
ببینی با چشمای خیس

+ نوشته شده توسط Bani در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 |
يه روزی گفتی که من ستاره دنباله داره زندگیتم من هم گفتم تو هم ستاره دنباله داره زندگی من هستی

اما حالا

            یکی دیگه ستاره زندگیت شده ولی تو هنوز ستاره دنباله دار من هستی

واسه پر کشیدن من
خواستی آسمون نباشی

حالا پر پر میزنم تا
همیشه آسوده باشی
دیگه نه غروب پاییز
روی تن لخت خیابون
نه به یاد تو نشستم
زیر قطره های بارون
واسه من فرقی نداره
وقتی آخرش همینه
وقتی دلتنگی این خاک
روی لحظه هام میشینه
تو میری شاید که فردا
رنگ بهتری بیاره
ابر دلگیر گذشته
آخرش یه روز بباره
ولی من میمونم اینجا
با دلی که دیگه تنگه
میدونم هر جا که باشم
آسمون همین یه رنگه

+ نوشته شده توسط Bani در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 |
امروز شوک زده شدم خبری را شنیدم که هنوز نمی خوام باورش کنم انتظارش را داشتم از خیلی وقت پیش ولی نمی خواستم و نمی تونستم قبول کنم تا امروز

حالم خیلی بده یعنی نمی دانم چم شده می خوام گریه کنم ولی نمی تونم خیلی بده بغض ادم تو گلوش گیر کنه احساس میکنم می خوای خفه بشم

از یه طرف هم خوشحالم چون دعا هایم برای تو مستجاب شد ( که همون نفرین ها برای خودمه)

خوب ان شاالله که بقیه دعا هایم مستجاب میشه

من همیشه دعا میکردم حالا که قسمت ما جدایه تو بتونی به زندگیت ادامه بدی و اونیکه اخرین ساز جدایی را میزنه تو باشی  نه من خوب شکر خدا مستجاب شد

این خدا هم فقط دعا هایی را که برای بقیه میکنم مستجاب میکنه اگه تو دعا هام چیزی واسه خودم بخوام که هیچ خودش میزنه به اون راه که نشنیده

ولی با این همه در اخر میگم بی وفایی بی وفایی دل من از غصه داغون شده

+ نوشته شده توسط Bani در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 |

هوا سرد است و بارانی ، دلم میخواهد تو باشی و من ، تنها در یک کلبه چوبی در میان جنگلهای شمال ، بوی چوب سوخته که در شومینه می سوزد همراه بوی خاک وباران ، فضای دلنگیزیست تا دو عاشق سرمای هوا را با گرمای تنشان نابود کنند . دلم میخواهد دوباره نگاه پر از خواهشم در نگاهت گم شود و همچون کودکی خرد در آغوش گرمت پناهنده شوم . لبان تشنه ام را با بوسه های پر شعفت سیراب کن و تصویر عشق را با قلم بوسه بر پیکرم به یادگار بگذار . آنقدر گرم و پرشور نقاشی کن که صدای نفسهایمان سکوت کلبه را در شب برهم شکند.

+ نوشته شده توسط Bani در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 |
اميدوارم با آمدن پاييز هر يك برگ كه مي افتد ، يه دونه از غمهاي توي دلت كم بشه و ديگه هيچ وقت ناراحت نباشي ، عزيزترين پاييزت مبارك

دارم ميرم هرچي صبر كردم نيمدي،قرار بود تو بياي و چندوقتي سرگرم هم باشيم تاببينيم بعد چي ميشه ، نيمدي ، و وقت رفتن من داره نزديك ميشه،ميترسم قرار نبود تو را نبينم و برم ولي ...اگه بدون تو ميرم دليل بر نامردي يا بد قولي من نيست ، دليل سردي تو و بي مهري روزگاره، ناراحت نشو هميشه دوست دارم بدون هيچ شرطي

در اين سفر اگر تو با من نيستي ولي بدان كه از نظر من تو هميشه بامني در خواب ، خاطرات و لحظه لحظه زندگي ، هر جا كه رنگي . اثري از عشق باشه تو هم براي من اونجا وجود داري //دوست دارم ازهميشه تا هميشه

+ نوشته شده توسط Bani در سه شنبه سوم مهر 1386 |

كاش باران ببارد ، كاش باز هم ابرهاي آسمان باهم عشقبازي كنند، دلگيرم از گرماي تابستان چه بيرحم است .دلم براي پاييز و برگهاي هزار رنگش كه مثل اين مردمان ميماند خيلي خيلي تنگ است ، دلم ميخواهد باز باران ببارد تا من يكبار ديگر بي پروا از اين كه كسي اشكانم را ببيند،دل سيري گريه كنم ، براي دل خودم كه بي تاب توست ، تويي كه خيلي وقته از يادت رفته ام .راستي كه عشقبازي آسمان زيباترين است .

 

+ نوشته شده توسط Bani در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 |
چه ساده بود و صميمي........چه وسعت داشت......و بيكرانه تر از بيكران دريا بود..........خبر چه زخم عميقي داشت.......شبي كه فاجعه را گفتند..........ستارگان همه در سوگ عشق پژمرند.......فرشتگان خدا سياه پوشيدند.....و افتاب زمين را..........به اسمان بردند.

اين گذشت....تا كه يك روزگذشتم ...از گذر گاه غريبي كه تو گفتي....بگذر از من...و دل هر دو لاي در باغ.....مانده بود....و تو مي خواستي اهسته ببندي در را.......من نمي خواستم اما..........اين گذشت......سالها.......بعد از ان سال.....بعد از ن روز.....در ان باغ هنوز.........نيمه باز.......مي زنم من اهي.....زير اواز......و به خود مي گويم......چيست اين عشق خدايا؟چيست اين راز

+ نوشته شده توسط Bani در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 |
کجایی ؟

در قلب من ؟

اگه  اونجایی پس چرا باز این دل بهونه میگیره

میدونم برای تورا دیدن دیگه هیچ راهی ندارم

میدونم تو را داشتن خیاله

ولی وقتی دلم هوای با تو بودن میکنه واسه ساکت کردنش میام اینجا و برات مینویسم

با اینکه مطمئنم هیچ وقت نوشته هامو نمی خوانی

تقدیم به تو که هنوز عزیزترینی :

هر نیمه شب چون شاخه گل

   آن گل که عطر و بوی آن جان میدهد بر پیکر من

میبینمت در باغ رویاهای رنگینم

                                     من با تو ام باتو

من آنچنان خوشبخت و دلشادم

       هرگز کسی همتای من نیست

که گویی...

اما دریغا صبحگاهان

       چون پرتو خورشید می رقصد بهر بام

                                           تنها شعاعی از آن

بر پیکر تبدار من میافتاد و بیدار میسازد

                                           چشمان خواب آلوده ام را

من باز میگردم

   من باز میگردم ز شهر آرزوها

          من باز میگردم ز باغ خوابهای پاک و رنگین

دانم که دیگر بار

چون هر روز

        باید که راه زندگی را طی کنم بی تو

                   باید به تنهایی جدا از تو

                                  بامردمانی سردو بیگانه همراه باشم

                                                                         من بازمیگردم

                                                                                  من باز میگردم....

+ نوشته شده توسط Bani در یکشنبه هفتم مرداد 1386 |
سلامی به گرمی هوای این دیار غربت به همه کسانی که حتی در وطن احساس غربت میکنند

هزاران بار آرزو کردم که تو آن گم کرده ام باشی الآن که مطمئن هستم که تو گرده ام هستی ///بین تو و من هزاران فرسخ فاصله افتاده

هزاران بار آرزو کردم که من هم مثل تو و قدر تو عاشقت باشم //ولی اکنون که صد هزار بار بیشتر عاشقت هستم // از تو سردی و کم مهری میبینم

تصور کن من را

تجسم کن این روزهای فراق بر این عاشق چطور میگذرد

برای تو که ادعا کردی همیشه عاشقم هستی این تصور کردن چرا این قدر دشوار است؟؟؟؟

چــــــــــــــــــــرا؟

 

+ نوشته شده توسط Bani در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 |
سلام

امروز برای تو مینویسم

       برای تو که هیچ وقت به این وبلاگ سر نزدی یا اگه هم زدی ردی از خودت بجا نذاشتی

 اینجا مینویسم چون بخودم قول دادم دیگه هیچوقت برات پیغام نفرستم

خودمو گول میزنم به امید اینکه یه روز بیای و درد و دلهامو بخونی

بابا من به کی شکایتت را بکنم تا جواب بگیرم

نازنینم عزیزترینم من دلم برات برای نفسهات برای دستات تنگ شده

دلم میخواد بازم سرت را رو سینم بذاری بخوابی و من فقط صورت نازت و تماشا کنم

+ نوشته شده توسط Bani در پنجشنبه سوم خرداد 1386 |

منو ببخش عزیزم که از تو می گریزم
می سوزم و خاموشم تو خودم اشک می ریزم
از لحظه تولد سفر تقدیر من بود
تنم اسیر جاده دلم اسیر تن بود

یه قصه ی تازه نیست خونه به دوشی من
هراس دل سپردن عذاب دل بریدن
اگه یه دست عاشق یه شب پناه من شد
فردا عذاب جاده شکنجه گاه من شد

لحظه ی رفتنه دستاتو می بوسم
باید برم حتی اگه اونجا بپوسم
منو ببخش منو ببخش که ناگزیرم
باید برم حتی اگه بی تو بمیرم

دریایی از مصیبت پشت سرم گذاشتم
وقتی به تو رسیدم دیگه نفس نداشتم
من مرده بودم اما دوباره جونم دادی
هم گریه ی من شدی عشقو نشونم دادی

اگه یه شب تو عمرم چشمای من آسوده
همون یه خواب کوتاه زیر سقف تو بوده
اگه یه دست عاشق یه شب پناه من شد
فردا عذاب جاده شکنجه گاه من شد

لحظه ی رفتنه دستاتو می بوسم
باید برم حتی اگه اونجا بپوسم
منو ببخش منو ببخش که ناگزیرم
باید برم حتی اگه بی تو بمیرم

+ نوشته شده توسط Bani در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 |

تورا گم کرده ام امروز ... وحالا لحظه هاي من ... گرفتار سکوتي سرد و سنگينند ... وچشمانم ... که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ... نمي داني چه غمگينند ... چراغ روشن شب بود ، برايم چشم هاي تو ... نمي دانم چه خواهد شد ... پر از دلشوره ام ... بي تاب ودلگيرم ... کجا ماندي که من بي تو هزاران بار ، در هر لحظه مي ميرم

+ نوشته شده توسط Bani در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 |
سلام٬

خیلی وقت بود حس آپ کردن نداشتم

اصلا حس هیچ کار را نداشتم ٬ از بس خسته میام خونه

خوب حالا هم که آمدم معلوم نیست بعدش کی بیام

این شعر را تقدیم میکنم به همه اونهایی که مثل من خسته اند :

دگر از کشتزار خرم اندیشه هایم گل نمیروید

اگر گل بوته ای روید٬

بزیر سایه ای تاریک خارستان نومیدی٬

بزیر رنگهای در هم اندوه٬ پنهان است .

دگر در آسمان خاطرم آن شادمانیهای دیدنی نیست

دگر چون شیشه های مات

دل حسرت نصیبم ٬بی تفاوت ٬سرد ٬ بی روح است

چرا ؟

چون زنده بودن سخت دشوار است

و شوق زنده ماندن ٬

بر لبم آویخته قفل خموشی را

زبانم در بیان لال است

ولی ناگفته بسیار است

ولی ناگفته بسیار است

ولی ...

+ نوشته شده توسط Bani در دوشنبه سی ام بهمن 1385 |
نگاهی کرد و با لبخند تلخی

جدا شد از من و در را بهم بست

شبی توفانی و درد آفرین بود

شبی سیراب از باران و رگبار

شبی وحشی تر از شبگرد سرمست


شبی با بادهای استخوان سوز

 چراغ نقره فام ماه خاموش

شبی پر بغض و پر فریاد و مرموز

جدا شد از من و گفت این سخن را !

" مرا دیگر نخواهی دید بدرود"

دلم درسینه می نالید و می گفت

" چرا دیر آشنا رفتی چنین زود"

و او می رفت و در باغ دل من

هزاران غنچه امید پژمرد

شبی آید ولی گویند او را

" که آن دیوانه عشقت شبی مرد "

 

 

+ نوشته شده توسط Bani در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 |
عزیز دلم جان شیرینم ...

این گلها فنا پذیرند / عمر کوتاه آنها سحرگاهان آغاز و با غروب خورشید بپایان میرسد / خشم آفتاب نیمروز آنهارا پژمرده میکند و نابود میسازد

ولی زیبایی تو جاودانیست / مرگ و فنا به تو دسترسی ندارد/ دندان منجمد زمستان در تو کارگر نیست و گذشت زمان از آسیب رساندن بتو عاجز است

آنگاه که من رخت از جهان بربندم بر مزارم شاخه ای از سرو بگذار / زیرا من برگهای لرزان آن را دوست میدارم و رنگ سبز آن بدون ریب و ریای ظاهریست و در نزد من بسیار دلنشین است زیرا : او مثل گل سرخ نیست که پژمرده شود یا مثل گل یاس که از فروغ تابش بیفتد آری او مثل بلبلان نغمه ساز نیست که چون فصل خزان رسید مهاجر کند و ناپدید شود . مانند زنبورهای رنگارنگ نیست که بزودی دل فریبی خود را از دست بدهد.

شاخه سروی بر روی قبر من بگذار . زیرا سایه آن بر زمین که من در آن بخواب رفته ام سنگینی نمی کند

آری میخواهم که در آن عالم همیشه از دیدار تو که در زمین خاکی هستی شاد و سرمست شوم و دیگر افکار پوچ و عقایدی که همیشه مردان را از زنان فراری میدهد نشنوم. پس شاخه سرو را که مظهر سبزی و پاکی است را فراموش نکن و بر روقبرم گذار .

کسی که همیشه دوستت میدارد ( ب )

+ نوشته شده توسط Bani در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 |
تو میآئی

تو میآئی بهمراه بهار از شهر بارانها

        تو میآئی و میچینم

               برایت پونه های شاد صحرائی

و در آئینه های آب.میبینم

که میخندی و میآئی

                  تو میآئی و در من

                              آرزوی مرگ میمیرد

تو میآئی و دنیا در نگاه سرد و خاموشم

دوباره رنگ میگیرد

     تو میآئی و میبینی

       همان زندان پرهیز خویشم من

اسیر دام ملال انگیز خویشم من

               نباشد جای پای دیگری اینجا

                                      منم تنها تر از تنها

تو میآئی برایم هدیه میاری

حکایتهای شور انگیز و گرم از شهر بارانها

                                برایت هدیه میارم

                                بهار و شعرها و بوسه هایم را

+ نوشته شده توسط Bani در پنجشنبه بیستم مهر 1385 |

دگر مرا آرزويی در دل و بادی در سر نمانده است. هرچه را که خواستم، جستم. هر چه را که جستم، دل‌ام را زد. آرزوها تا دور و دست نيافتنی هستند، زيبا و خواستنی‌اند. به آنی پس از دست يابی کم رنگ و بی رنگ گردند. تنها افسوسی بر جای ماند که خواهش چه داشتی و خويشتن تا به چه اندازه خوار اين خواهش نمودی./ يک چرخه‌ي بسته، تو در تو و پيچيده و تکرار مدام سرگردانی و حيرت/ مي روم تا خاطراتي را از زير خاك بيرون آورم/بدرود

+ نوشته شده توسط Bani در شنبه پانزدهم مهر 1385 |

موی زرد تو مثل ابریشم

ریخته روی سنگ پیشانی

من اگر مردم از تپیدن دل

تو بمیر از غم پشیمانی

تو سراپا بهار پرشوری

من ز رنجی نهفته لبریزم

چشم تو رنگ برگ پایئزیست

من سراسر سرود پایئزم

کاش با من تو مهربان بودی

مهربانتر ز لحظه های امید

پر نوازشتر از تلا لوها

مهربان مهربانتر از خورشید

صبحت از رعد و باد و برف مکن

صحبت از نوبهار دیرین است

صحبت از لحظه های رویائیست

صحبت از بوسه های شیرین است

قصه با من ز جور و فتنه مگو

من بجز عاشقی نمی دانم

با تو می مانم و نمیمیرم

بی تو میمیرم و نمی مانم

موی زرد تو مثل ابریشم

ریخته روی سنگ پیشانی

من اگر مردم از تپیدن دل

تو بمیر از غم پشیمانی....

+ نوشته شده توسط Bani در شنبه پانزدهم مهر 1385 |

و من پنداشتم ... او مرا خواهد برد ... به همان کوچه ي رنگين شده از تابستان ... به همان خانه ي بي رنگ و ريا ... و همان لحظه که بي تاب شوم ... او مرا خواهد برد ... به همان سادگي رفتن باد ... او مرا برد ... ولي برد ز ياد

 روزها به شتاب مي گذرند و عمر به پايان مي رسد ، و ما بر هيچ رسيدن , سست شدن , دل برکندن , رفتن , افسوس نخوردن , راهی شدن , از تن گسستن , بر بال باد رفتن , بی آرزو شدن , بازرفتن , راهی شدن , برجای نماندن , هيچ شدن , نادانسته گسستن و رفتن ، مي آموزيم/ ديري ست كه بي تفاوتي تنها راه تحمل درد باشد/

من همه‌ی ابرهای آسمان را گريه می‌کنم| تو همه‌ی خورشيدهای خدا را بتاب! | نمی‌دانستم هر روز هفت هشت ده بار عاشق تو می‌شوم،| هر روز نمی‌دانستم. | با خورشيد می‌آيی يا با ماه؟| بگو در کدام افق دنبالت بگردم

اميد نا اميدم را چه کردی خزان بی خزانم را چه کردی در اين بيغوله تنها راهی جستم در اين شب زدگی های غرورم در اين سکوت و فرياد در اين شب سيه وای در اين هوای غمگين در اين سکوت شب سوز در اين صدای خسته در اين هوای مه الود در اين غبار زخمی در اين دل سيه رو

اين منم، که چنين در آرزوی داشتن تو، درهای زندگانی را از چهار جهت، از چهار طرف، بر روی خود بسته ام! اين منم که برای رسيدن به اين آرزو دوباره دست به قلم نهادم تا باری از حرفهای نگفته را خالی و دلی سبک کنم!آيا ميدانی چرا؟ ميدانی چرا اين محيط را برای سبک کردن دل انتخاب کردم؟ چون کسی نيست!

+ نوشته شده توسط Bani در جمعه هفتم مهر 1385 |
چند سال پیش یک دفتر شعر قدیمی ( نه خیلی قدیمی ) بدستم رسید که شعرهای قشنگی توش بود تصمیم دارم هر چند وقت یکی از اون شعرها را تو وبلاگ بزارم

این یکی از اون شعرهاست :

مرا بیاد آر آن لحظه که از تو دورم

          در دوردست دور

 به سرزمین خاموشان قدم نهاده ام

آنگاه که دیگر تو دست نوازشگرت را بسرم نتوانی کشید

و به هنگام وداع ..

  چشم در چشمن من نتوانی دوخت

                                لحظه ای چونان               رنگین کمان

                                    لحظه ای چونان              پرواز رنگین پروانگان در پگاه

آنچنان شادمانه ..   و غمگینانه...

دیگر در کنارت نیستم ..

لذت دیداری نیست ..

پس مرا بیاد آر تا در آن خموشستان

                            بــــه شــــــــــــــــادمانی بیـــــــارامم

 

+ نوشته شده توسط Bani در یکشنبه دوم مهر 1385 |
clocksforwebFree!